سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

کارای جدید

خوب من بهت افتخار می کنم که اجتماعی شدی و کلی کارای تازه رو با دوستات انجام میدی و خیلی هم ممنونم از پیش دبستانی الفبای زندگی برای کارای قشنگ و عکسایی که از شما توی کانال برامون میفرستن و البته از خدای مهربونم که کاری کرد این اینجا اسمت رو بنویسم و همیشه ازش شاکرم الهی همیشه جاهای خوب بری و با افراد خوب دمخور باشی گلم . امروز ناهارتون ابگوشت بود و مثل اینکه روی زمین خوردین تا با سنت آبگوشت خوردن آشناتون کنن. دلم نیومد عکسات رو برای یادگاری نکنم. دوستت دارم ...
29 آبان 1396

مسافرت های پاییزی

'گل پسری 16 آبان تا 19 آبان امسال رو رفتیم شهسوار و رامسر و بهت خوش گذشت و البته که آبله مرغون هم گرفتی . در واقع امسال اربعین رامسر بودیم و تاسوعا عاشورا هم کاشان بودی با خاله ملی و عمو آیدین  عکسهای کاشان هشتم و نهم 1396 و رامسر 16 -17 18 و 19 آبان    ...
20 آبان 1396

روز جهانی کودک

ما در این روز با شکوه رفتیم کافه سویا و یک صبحانه مشتی خوردیم و البته شما شیفته آقای مهربون کافه سیویا شدی و هر روز میگی بریم در پایان هفته هم به مناسبت این روز بزرگ به جشن و تئاتر خانه عروسک ها رفتیم به همراه دوستان کلاس لگو و باران عزیز. بعد هم با باران رفتیم باغ کتاب و شبی بود که شما دو تا عزیز دل من کلی کیف کردین. دوستت دارم و برای تمام کودکان دنیا ارزوهای زیبا دارم سلامتی امنیت و داشتن عشق و امید و خانواده ... ...
14 آبان 1396

جشن پایان ترم دوم لگو

آخرین روز و جشن پایان ترم لگو از مامانا هم خواستن که بیان تو کلاستون واقعا روز جالبی بود قرار بود یک داستان خونده بشه و بعدش برای کمک به قهرمانای داستان سازه ای درست بشه داستان یک کوه بود توی زمستون که باید یک سد بزرگ براش درست می کردیم که هیچ بهمنی نتونه دهکده و آدمای توش رو صدمه بزنه بچه ها همه تکی تکی دیوار درست کردن اما فایده نداشت دیوارای انفرادی خراب می شد یا کوچیک میشد این بود که مامانا هم رفتن به کمک بچه ها و اینجوری شد که بازم مامانا و بچه ها به تنهایی دیواراشون کافی نبود و در انتها یاد گرفتیم که هکۀ دیوارای ساخته شده رو کنار هم بزاریم تا دهکده خوشگلمون رو حفظ کنیم این اتحاد و دوستی و کار گروهیمون بود که دهکده خوشگلمون رو از بهمن نج...
14 آبان 1396

جوجو سر کلاس دکترا

دوهفته پیش بهم گفتی مامان دانشگاه میری من رو ببر گفتم مامان جون دوره خسته می شی دانشگاه جای بچه ها نیست اما خلاصه پاهاتو توی یک کفش کردی که نه من می خوام بیام . خلاصه داستان منم گفتم باشه با لاله با اتوبوس قرار بود بریم رفتیم بهتم خوش گذشت اما شب تو اتوبوس گوشای کوچولوت درد گرفت و کلافه شدی اما خوب مامان جون خاطرش برات موند و دیگه نمی گی من رو ببر دانشگاه شاید از معدود بچه های 5 ساله ای باشی که یک روز کامل سر کلاس دانشجویان دوکتری نشستی و از استادشون هم جایزه گرفتی.  ...
14 آبان 1396

الفبای زندگی

از شهریور 96 شروع به رفتن کردی اولین جایی که  باید می رفتی و مستقل می شدی اولین اجتماع اولین های دوست داشتنی تو خلاصه شد در یک مهد کودک که خدای مهربون جاش و اورد و گذاشت دو تا در کنار محل کار من (همیشه ممنونم ازت بزرگ ترینم) خوبن دوست داشتنین و دوسشون داریم هم تو و هم من یک فرشته مهربون به نام سمیه جونم معلمته و کلی البته که دوست پیدا خواهی کرد   ...
14 آبان 1396

جشن انار - باغ گیاهشناسی مهر 96

یک روز جمعه پاییزی قول دادم می برمت جشن انار منصوره جون و دایی حمید هم تازه از آمریکا اومده بودن و هنوز ندیده بودیمشون با مامی اینا و منصوره جون رفتیم یک نمایشگاه اناری باحال ...
14 آبان 1396

افتادن اولین دندون شیری

امروز اولین دندون شیریت افتاد یک هفته ای بود که متوجه شل شدنش شده بودی . وقتی از ماشین پیاده شدم که در پارکینگ موسسه رو بگم برام باز کنن برگشتم دیدم گریه می کنی ترسیدم اولش پرسیدم چی شده؟ گفتی مامان دندونم من نمی خواستم بیفته و ن بغلت کردم و گفتم مامان مبارکت باشه جایزه برات می خرم و بوسیدمت گلم الهی همیشه دندونای سالم و خوشگل داشته باشی گلم 
14 آبان 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد